پایان
اگر چه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام، همه حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی آفتاب سوخته من است پنهان کرده ام، اما من هیچ کدام از این ها را نخواهم گفت.
لام تا کام حرفی نخواهم زد.
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام.
بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس ! و از میان خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.
( شاملو )
نگاه به زندگی

* هزاران آفتابگردان در هستی وجود دارد. اما هیچکدام آفتابگردان ون گوگ نیست.
این روز ها مدام می خوانم : آه....گریمون هیچ.خندمون هیچ... باخته و برندمون هیچ... تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ...
ابی. اسم آهنگ : خالی .
گیر آوردید گوش کنید. به من که خیلی می چسبد. به خصوص این روز ها. با حال و هوایی که دارم تک تک کلماتش برایم با معنا می شود.
توضیح عکس گوش چپ وبلاگ :
چشمه . اثر مارسل دوشان
از مجموعه حاضر آماده .
این مشهورترین و نمادین ترین اثر دوشان است .
( البته من بهترین اثر دوشان را تقدیم شده ... می دانم. اما از ترس ف.ی.ل.تر شدن وبلاگ نمی گذارمش این جا. تو گوگل سرچ کنید given می آورد. )
و ناگهان...
خیلی اتفاقی کتابی را دستت می گیری.هیچ شناخت قبلی از نویسنده ش نداری.ناخن می اندازی و داستانی را از میانه ی کتاب انتخاب می کنی.از همان جمله های اول متوجه می شوی که با یک شاهکار طرفی...
چیزی در همین حدود . بهروژ ئاکره ای
در این جا تنها به نکاتی که ممکن است برایتان جالب باشد اشاره می کنم.وگرنه گفتنی ها زیاد است :
١- صحنه های ا.ر.و.ت.ی.ک داستان ها کم نیست. واقعا تعجب می کنم که چطور این مجموعه داستان در سال ٨۶ یعنی دوران آقای احمدی نژاد مجوز گرفته است. دوست نویسنده ای می گفت لای پا را از یک جمله ی کتابش خط زده اند. آنوقت این مجموعه داستان انصافا صحنه ی --- نابی دارد و کوچکترین سانسوری را متحمل نشده است.
٢- نویسنده ذاتا مال کردستان عراق است. اما آنقدر به کلمات فارسی تسلط دارد که من تا به حال چنین تصویر سازی ها و جزئی پردازی های بکری در هیچ یک از کتاب های فارسی ندیده بودم ( جز در معدود کار های گلشیری). توصیفات و فضاسازی ها بقدری با کلمات دقیقی ساخته شده اند که من را به عنوان یک پیگیر ادبیات ذوق زده کردند. کازی که نویسنده کرده است مصداق بارز کار کشیدن از کلمه است.
٣- نویسنده در واقع حد واسط کارور و همینگوی است و در زبان به بیژن نجدی نزدیک می شود .هرچند تزیین کاری های نثرش را تا حدی از گلشیری وام گرفته.
۴- داستان ها کشش و جذابیت خاصی دارند. سه داستان از مجموع پنج داستان مربوط به مردی ایرانی ست که در سوئد زندگی می کند. نویسنده است و دارد از همسرش جدا می شود.بدون آن که مشکل حادی میانشان شکل گرفته باشد.یک دختر کوچک هم دارد و البته رابطه ی ل.و.ل.ی.ت.ا وارش با یک دختر جوان ( یا شاید هم نوجوان ! ) محور دو داستان فوق العاده ی این مجموعه است
۵- تیراژ کتاب ٣٠٠٠ نسخه است. آن هم در روزگاری که پرفروش ترین کتاب ها ٢٠٠٠ یا حداکثر ٢۵٠٠ نسخه تیراژ دارند.
-----------------------------------
* اگر یادداشت من در ایران دخت (چاپ ١٠ بهمن ٨٨ ) را خوانده اید نظرتان را در همین پست بگذارید
پ.ن: این روز ها به نقاشی و هنر های تجسمی علاقه ی وافری پیدا کرده ام. در مرورشان برخی از این مخلوقات را می گذارم گوشه سمت چپ وبلاگم. فعلا اثری از پیکاسو را داشته باشید. که البته بسیاری از کار های این هنرمند برای من دوست داشتنی است. مثل سوپ گوجه و...
فلسفه بافی خودمونی
در ادامه ی بحث قبلی :
در این یک سال (شما بخوانید ۶ ماه ) بعد از این که کلمه ی مهم را برای همیشه از ذهنم خط زدم به این نتیجه رسیدم که اساسا هیچ چیز خوب یا بدی در این دنیا وجود ندارد. همه چیز کاملا به نگاه تو بستگی دارد.
مثلا ممکن است من کار آقا یا خانم ایکس را غیر انسانی ترین کار تاریخ بدانم. اما آیا به راستی آقا یا خانم ایکس بدند؟
آقا یا خانم ایکس ممکن است کاملا خودخواهانه و بر اساس پیروی از امیال شخصی با من رفتار بدی کند. آیا او شخص بدی است؟
واقعا نمی توان گفت. این که یک حیوانی مثل استالین نزدیک به پنجاه میلیون نفر را کشته است. انسان بدی است ؟ باز هم نمی توان گفت. واقعا نمی توان گفت. چون بدی یا خوبی اساسا بی معناست وقتی چیز مهمی وجود نداشته باشد. وقتی زجر کشیدن و کشته شدن آدم ها بی اهمیت باشد حتی.چطور می توان قتل را عمل مهم و یا حتی بدی دانست؟
بله. من از استالین متنفرم. برای اصول اخلاقی خودم ارزش زیادی قائلم. آقا یا خانم ایکس را بخاطر برخورد خودبینانه و خودخواهانه و غیر انسانیش با من یا هر کس دیگری محکوم می کنم. خود خواهی و غرور و خود بینی و تصمیم گیری بر اساس غرایز جسمی را از اساس مطرود و حیوانی می دانم. اما خوب.محکوم کنم.بد بدانم.نکنم این کار ها را با دیگران.چه اهمیتی دارد واقعا ؟ واقعا چه اهمیتی دارد؟
خوب بودن و بد بودن مفاهیمی ذهنیند. و البته کاملا بی اهمیت. ارزش گذاری های شخصی تنها به این درد می خورند که بتوانی برای زندگی شخصی خودت تصمیم بگیری.که چطور باشی.که چطور زندگی کنی. و زندگی من هر جور که باشد کاملا بی اهمیت است... حتی اگر فکر کنم مهم است...
انسان و هنر و اندیشه ; بی اهمیت اما با ارزش

یک سال پیش همین موقع اگر می دانستم که قرار است طی یک سال آینده چه بلاهایی سرم بیاید ترجیح می دادم بمیرم و نبینم کل این یک سال را.
اما خوب. حالا زنده ام...
فکر می کنم در زندگی هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد. یعنی اساسا کلمه ی «مهم» را از دایره ی لغاتم خط زده ام. هیچ چیز مهم نیست.مطلقا.اگر فکر می کنید داوینچی با مونالیزاش یا حتی دوشان با مرد نشسته کنار پنجره ش کار مهمی انجام داده.سخت در اشتباهید.هیچ چیز مهمی در این دنیا وجود ندارد.هیچ چیز. حتی انقلابی که گاندی راه انداخت و یک ملتی را از چنگ انگلستان نجات داد...
با همه ی این ها من فکر می کنم ارزش وجود دارد...یعنی کاری که یک هنرمند انجام می دهد با ارزش است. اندیشه و اندیشیدن ارزش دارد. و این کار های بی اهمیت و نامهم ارزشمندند...
سالینجر مرد. من برای این مرد بزرگ (با اینکه نیم قرن است که نوشته هاش را فقط خودش می خواند. حتی رمان دوهزار صفحه ایش را) ارزش زیادی قائلم. سالینجر و کتاب هاش ( به خصوص فرنی و زویی ) جز با ارزش ترین چیز هایی هستند که در این دنیا برای من وجود دارند...
اما سالینجر مرد.مرد و رفت زیر خاک و احتمالا نخواهد دید که از رمان دو هزار صفحه ایش چه تقدیر ها می شود. و نخواهد دید که ده هزار سال دیگر فرنی و زوییش را به عنوان رمان های برتر قرن بیستم بازخوانی خواهند کرد. او رفت. از میان ما رفت و ما در غم او غصه خواهیم خورد.ما هم روزی خواهیم رفت.رفتن و بودن ما هم مثل رفتن و بودن سالینجر کاملا بی اهمیت است. ما هم مثل او هرگز کار مهمی انجام نخواهیم داد. مثل بودا و چگوارا و ماندلا که هرگز کار مهمی انجام ندادند... اما امیدوارم (فقط امیدوارم ) که بتوانیم در این زندگی بی اهمیت کار های با ارزشی انجام دهیم...و برای دل خودمان با این کار های با ارزش جای بزرگان را خالی کنیم و بگوییم : انسانیت هنوز نمرده است.چون هنر(و هر کار با ارزش و بی اهمیت دیگری) نمرده است.
از هنر و باقی قضایا
+ ١۴ سالم که بود از دوستم کتاب مجموعه داستان های صادق هدایت را گرفتم. یکی یکی شروع کردم به خواندن و چنان مجذوب تک تکشان شدم که یک لحظه کتاب را زمین نمی گذاشتم. به آخر های کتاب که رسیده بودم غصم گرفته بود. که اگر همین ٣-۴ تا را هم بخوانم دیگر تمام می شود...
حالا بعد از گذشت چندین سال همان حس و حال را دوباره دارم. سه داستان نخوانده از شمیم بهار دارم و همش می ترسم که همین سه تا را هم بخوانم و دیگر چیزی ازش نماند...
شمیم بهار نویسنده ی فوق العاده ای است. تحت تاثیر جویس و سلینجر است و آن دو نویسنده ی بزرگ را به قدری خوب در خود حل کرده که نوشته هایش ربطی به آن ها پیدا نمی کند. در تاریخ داستان کوتاه نویسی ایران بهترین است ( به نظر من )
- امسال جشنواره نخواهم رفت. کل این دو هفته سینمای کلاسیک دهه ی ۴٠-۶٠ را مرور خواهم کرد. چند ده فیلم از این سه دهه دارم (۴٠-۵٠-۶٠ ) که ندیده ام و حالا وقتش رسیده انگار.
= وقتی صحرا را می نوشتم به شدت احساساتی شده بودم. چرا؟ بعد سوسن خانم ( بر و بکس ) را نگاه می کردم تا بتوانم از متن فاصله بگیرم و در دام سانتی مانتالیسم نیافتم. کلیپ سوسن خانم فوق العاده است. اگر نبینید نیم عمرتان بر فناست.
* Inglourious Basterds فوق العاده است. تارانتینو نابغه است. اصلا اگر این فیلم را از دست دهید ... تارانتینو راه به راه به فیلم ها کلاسیک ارجاع می دهد. ارجاع هایش به جان فورد که دیگر زیادی تابلوست . تاریخ را عوض می کند. سرنوشت هیتلر را همچنین. صحنه های به ظاهر بی معنا اما فوق العاده اش. مثلا سکانس سنگین و نفس گیر حضور شاشانا( که کسی از یهودی بودنش خبر ندارد) در میان افسران نازی و گوبلز یکهو قطع می شود به صحنه ی مضحک سک--- گوبلز با مترجمش.این صحنه ٧-٨ ثانیه طول می کشد و دوباره بر می گردیم به ادامه ی سکانس قبلی. این جا را که دیدم.اول از خنده افتادم رو زمین.بعد از جایم بلند شدم و ۵ دقیقه برای هوش تارانتینو دست زدم.
این فیلم اگر چه به داستان عامه پسند نمی رسد. اما خیلی هم در جایگاه پایین تری قرار نمی گیرد. بدون شک دومین فیلم شاهکار تارانتینوست.
پ.ن : شاید نام فیلم کلاسیک مریلین مونرو، « خارش هفت ساله » را باید « خارش چهارساله » می گذاشتند. ناگهان ایرداهای همسرتان را می بینید. تعجب میکنید که چرا عوض شده است. در واقع همسر شما احتمالا به هیچ وجه تغییر نکرده است؛ موضوع فقط این است که اکنون می توانید اورا بی پرده ببینید نه از پشت پرده هورمون ها...
دخترک هی گفت عوض شدی عوض شدی... هیچ چیز تغییر نکرده بود. پسرک همان بود که بود.پسرک هنوز دوستش داشت. بی اندازه. اما دخترک انگار هورمون هاش ته کشیده بود... هورمون ها بعد از ۴ سال ته می کشند . بقیه ش را از این جا بخوانید.
ابر بارانش گرفته
- سلام-گیتی دیروز که جمعه بود برگشت اما خدا کند این کاغذ...(١)
- دوست دارم بتوانم تو چشم های میئتری نگاه کنم...(٢)
- خانه ام ابری است/ یکسره روی زمین ابری است با آن ./ از فراز گردنه ، خرد و خراب و مست /باد می پیچد ./یکسره دنیا خراب از اوست./وحواس من ./ آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟/خانه ام ابری ست اما/ابر بارانش گرفته است/.در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم...
- تمام هفته را برای صحرا گریه کردم. شب و روز. چند بار خواستم بروم بلایی سر خسرو بیاورم. بعد دیدم که نمی شود. یعنی زورم نمی رسید بهش. بعد رفتم و گوشه اتاق کز کردم... دیدم که انگار همین است که هست.باید سوخت و سوخت. الکساندرا لیوینگ ( کوهن ) گوش کردم و هی با خودم زمزمه کردم خانه ام ابری ست/ ابر بارانش گرفته است/ چه بی موقع گرفته ست باران... چه بی موقع...
١: جمله آغازی ابر بارانش گرفته ( شمیم بهار )
٢: جمله پایانی شب های بنگال ( میرچا الیاده )
هر دو را با اتکا به حافظه نوشتم. شاید یکی دو کلمه جابه جا باشند.
وارونگی
- الف گیر سه پیچ داده بود به بنده خدایی که اصلا نمی خواستش.
این گیر داشت اعصاب خورد کن می شد. همه عالم و آدم فهمیده بودند که الف عاشق شده. درس هاش افت کرده بود و ادعا می کرد از کار و زندگی افتاده...
هرچی که بود با فشار هایی که بهش وارد شد نهایتا کنار کشید. هرچند تا مدت ها دنبال این بود که کشف کند کی بوده که اینطور بهش فشار آورده !
همه ی این ها را گفتم که برسم به این جا که هفته قبل فهمیدم الف از دوست های نزدیک یکی از دوستان صمیمی من است. بعد هم که متوجه شدم تمام مدتی که الف به بنده خدا گیر سه پیچ داده بوده یک معشوقه هم داشته که اتفاقا خیلی هم دوستش داشته و همش آرزو می کرده شهری دانشگاه قبول شود که معشوقه ش درس می خواند. بعد هم شنیدم هنوز هم با معشوقه ش در ارتباط است و اتفاقا رابطه ی خیلی خوبی دارند.
- سیگاریگلومراخشکمیکند.روحمراخیس.سوسکبالاخرهپلنگه رامیخورد. ( این رو دیشب نوشتم.وقتی این آهنگ رو گوش می دادم و بالای ابر ها بودم...)
And O my love, I still recall
The pleasures that we knew;
The rivers and the waterfall,
Wherein I bathed with you.
Bewildered by your beauty there,
I’d kneel to dry your feet.
By such instructions you prepare
A man for Boogie Street.
O Crown of Light, O Darkened One,
I never thought we’d meet.
You kiss my lips, and then it’s done:
I’m back on Boogie Street.
A sip of wine, a cigarette,
And then it’s time to go
دو زاری هایی که دیر می افتند
١- یک سال و نیم قبل وقتی داشتم با عباس معروفی صحبت می کردم بهش گفتم که می خواهم نویسنده شوم. چی بخوانم ؟درست وقتی بود که تصمیمم برای در ادبیات ماندن با تمام سختی هاش قطعی شده بود. گفت هرچی که دستت رسید. فقط از جریان خوانی تا می توانی فرار کن. بزن به دریا. مثلا هم همینگوی بخوان هم گراهام گرین و هم استاندال . بعد گفت : وقتی دانشجو بودیم هر استادی می اومد تاریخ تئاتر رو با ارسطو شروع می کرد و با شکسپیر تموم. دیگه استادیی که خیلی بهمون لطف می کردن درباره ی برشت هم صحبت هایی می کردند. واسه همین ما هیچوقت نفهمیدیم که تنسی ویلیامزی هم هست. بعد خیلی ها تحت تاثیر همون ها قرار می گرفتن بدون اینکه بفهمند ویلیامزی هم هست و حالا تئاتر چیز دیگریست... همه ی این ها را گفت و من حرفش را نفهمیدم. اما همین امروز بالاخره گرفتم که حقیقتا معنای حرف او چی بوده. حالا می فهمم که چرا همه داستان نویسان ما کاروری شده اند و شاعران ما همه عین هم می سرایند... این ها جریانی خوانی را پیش گرفته اند و فعلا هم تحت تاثیر یک جریانی هستند که مد شده.
٢- بیشتر از ۴ ساله که فیلم قرمز کیشلوفسکی بهترین فیلمی بوده که دیدم. بیشتر از خیلی بار این فیلم را دیده ام. اما تازه هفته قبل که دوباره می دیدمش ( و اتفاقا می زیستمش ) فهمیدم که معنای واقعی این فیلم چی بوده و من این همه مدت نفهمیده بودم !
فیلم های دهه
+لیست ده تایی سینا همای و آزاد جعفری را ببینید
آیا تاریخ صرفا همان زمانی نیست که ما به یاد نمی آوریم ؟ رولان بارت-اتاق روشن
قرار گذاشته اند فیلم های دهه(بهترین فیلم های ده سال اخیر) را انتخاب کنند. این ده فیلم منتخب من که در ادامه آمده و از دوستان فیلم بین خواهشمندم به این بازی بپیوندند.
١- گل های پژمرده
تک تک میزانسن هایش مفاهیم عمیقی دارند. روی طراحی صحنه احتمالا ساعت ها کار شده است. حتی یک لیوان هم بدون دلیل داخل کادر نمی آید. گل های پژمرده جز استثنائات سینماست.
٢- با او حرف بزن ( آلمادووار )
خاطرات تلخ را فقط آلمادووار می تواند چنین زیبا و شاعرانه به تصویر بکشد.
٣- دوازده
داستانگویی فوق العاده . بدون آنکه به ماهیت سینما که تصویر است ضربه بزند
٣- در بروژ
در تمجید عشق.در ستایش بودن. در آرزوی زندگی. تصویر و تصویر و تصویر
۴- یک نامزدی خیلی طولانی ( و البته آملی )
سرشار از امید و زیبایی های بصری. تکنیک روایت یک واقعه از چند زاویه دید کاملا کارکرد دارد و البته جذاب است و دوست داشتنی.
۵- پنهان
بخاطر نزدیکیش به زندگی. به روزمرگی هایمان. به جنایت هایمان. ساده بودنمان
۶- داگویل
قواعد بازی را بر هم می زند و باز هم رو پا می ایستد. این جور فیلم ساختن کار هرکسی نیست
٧- کودک (برادران داردن)
چقدر ساده. چقدر شاهکار در شخصیت پردازی. در روایت. بدون داشتن داستان پیچیده.
٨- بگذار فرد مناسب وارد شود
سرد.عاشقانه.تصاویر زیبایی که کارکرد داستانی دارند
٩- پارانرمال اکتیویتی
فیلمی که تا اعماق جان بیننده را می ترساند. جناب کیارستمی جایی گفته بودند سینمای ایده ال من سینماییست که یک جوان با یک دوربین دیجیتال برود و فیلمش را بسازد و تا جایی که می تواند از عوامل پشت صحنه کم کند. پارانرمال اکتیویتی همچین چیزیست. اما خوشبختانه کارگردانش جو گیر نمی شود و شیرین نمی سازد. از این فیلم می شود درس های زیادی گرفت. مثلا اینکه چطور می توان غیر باور ترین مفاهیم را طوری ارائه کرد که باهوش ترین بیننده هم باور کند.
١٠-ساطور
نه تصویر نابی دارد و نه بازی های شاهکار. همه چیز متوسط است. اما طرح داستان به نظر من بی نظیر است و همین من را گرفت... هرچند در اجرا هم خوب بود.
پدر و پسر ( الکساندر سوخوروف) و بازگشت زویاگینتسف و هارمونیهای ورکمایستر (بلا تار، 2000) حقشان بود که تو لیست باشند. انصافا شاهکار هایی هستند در عرصه ی سینما. اما به هر حال من سعی کردم این لیست را صرفا بر اساس سلیقه ی شخصیم تنظیم کنم نه معیار. و این سه فیلم متاسفانه با سلایق من جور در نمی آیند. هرچند هر سه را با دقت نگاه کردم و چیز های زیادی ازشان آموختم.
فیلم های دیگری هم هستند که خوبند و یا من دوستشان داشته ام.اما هرکار کردم توی لیست جا نشدند. مثل اسکوپ (وودی آلن). بازگشت( آلمادووار).جند کیلو خرما برای مراسم تدفین (سامان سالور).تاریخچه ی خشونت . باد بر مرغزار می وزد( کن لوچ). عشق سگی( ایناریتو.)دیگران.
پ.ن: دروغ چرا ؟ وقتی داشتم لیست را تهیه می کردم اصلا حواسم نبود که گمشده در ترجمه هم مربوط به همین دهه است. حالا با این که لیست را بسته ام اما فکر می کنم جای فیلم دهم می توانست این فیلم قرار بگیرد. من ۶ سال قبل این فیلم را دیدم و بیشتر از ۵ بار نگاهش کردم. بعد ٣ سال قبل دوباره نشستم و یکبار دیگر فیلم را نگاه کردم و باز هم لذت بردم.
این روز ها چگونه می گذرد؟
- مجموعه داستان تمام زمستان مرا گرم کن(علی خدایی) را می خوانم.جایزه ی بهترین مجموعه داستان ده سال اخیر را از منتقدین مطبوعات گرفته است ( در بخش رمان جایزه ی دهه را همنوایی شبانه ارکستر چوب ها گرفته که انصافا شاهکار است ) . اما تمام زمستان مرا گرم کن تا این جای کار کاملا متوسط بوده. بهترین داستانش عصر های یکشنبه ست (تا این جایی که خوانده ام ) که در مقابل شب در ساتن سفید حامد حبیبی و یا حتی میان حفره ی خالی پیمان اسماعیلی حرف چندانی برای گفتن ندارد. حتی در یک داوری کاملا منصفانه نهایتا می توان این سه داستان را مساوی دانست ( هرچند شخصا شب در ساتن سفید را به آن دو ترجیح می دهم )
- داستانی از دوست عزیزم امیرحسین یزدان بد در صفحات پایانی ایران دخت چاپ شده است. با نام ابوغریب. داستان خوبی ست. بخوانید حتما
- فیلم paranormal activity را دیده اید ؟ اگر ندیده اید و از ژانر وحشت خوشتان نمی آید از همین حالا به فکر تهیه اش باشید. نگاهتان را به ژانر وحشت و حتی به ماهیت سینما عوض می کند.
- می شود از سریال های امریکایی درس زندگی گرفت! نگاهی به همین سریال دکستر بیاندازید ! طرف تمام زندگیش نابود می شود. عشقش بر باد می رود. مورد خیانت از سوی عزیزترین دوستانش قرار می گیرد اما پس از کمی گریه و زاری دوباره بر می گردد سر زندگیش. اما ما ایرانی ها ... همین فیلم هایمان را نگاه کنید. مثلا کار های جناب حاتمی کیا. سر هر مشکلی می پریم به خدا ! که آی این هم زندگیست و فلان... اما ما هم بالاخره باید بفهمیم که یک روز دست از این خدا برداریم... باید بفهمیم که مسئولیت تمام بدبختی و خوشبختی هایمان خودمان هستیم... و اگر هم نیستیم هیچ کس دیگری هم مسئول نیست... فلسفه ی کامو درباره ی انسان شورشی و اگزیستانسیالیسم سارتر این روز ها عمیقا ذهنم را درگیر کرده...
- داستان میان حفره ی خالی را از این جا بخوانید. کوتاه است و البته خواندنی و دوست داشتنی.
پ.ن : این روز ها این آهنگ چاووشی را خیلی دوست دارم.هی می آید آخر و باز می زنم بیاید اولش : به تو گفتم. قبل رفتنت. اگه نباشی یه روز. می میرم. از پا می افتم. بگو گفتم یا نگفتم؟ به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات. چشاتم تنهام گذاشتن... مگه بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره ؟ حالا یادگار من , بعد سفر کردن تو , طناب داره...



